X
تبلیغات
زندگی سیبی است
تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 | 23:9 | نویسنده : مسعود
این پست پست ثابت این وبلاگ می باشد

شاد باش چنان که آوازه ی شاد بودنت طوری در شهر بپیچد که رو سیاه شوند کسانی که بر سر دیدن نگاه غمگینت شرط بسته اند . . .

 

ما سوگند خورده ایم                                              

به سبزی علف ها                                        

و دیگر دست هامان خشک نخواهد شد

دیگر هیچ گاه در فصل هامان

پاییز نخواهد بود

دیگر هیچ گاه در شعرهامان باران

قطع نخواهد شد

حتی اگر بابا نتواند چتر بخرد

حتی اگر کارگرها گرسنه بخوابند

ما می خواهیم همیشه باران ببارد

دیگر برای ما فرقی نمی کند

مایی که پدرهایمان را در سیلاب از دست داده ایم

 



تاريخ : جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 21:51 | نویسنده : مسعود

مادر
واقعا تعجب می‌کنم چطور علامه دهخدا و استاد معین تونستن برای واژه ای به این وسعت ، شرحی بنویسن . . .
نمی‌تونم در مورد مادر چیزی بنویسم!
عشق رو نمیشه نوشت


هر 365 روز سال روز فرشته‌هاست
روز مادر و روز زن مبارک



تاريخ : جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 21:50 | نویسنده : مسعود

متن آهنگ همایون شجریان به نام چرا رفتی از آلبوم نه فرشته نه شیطان

*********

چرا رفتی ؟! چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم ناشکیباست 

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

خیالت گر چه عمری یار من بود

امیدت گر چه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساقرم ده

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

*********

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم ناشکیباست

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

دل دیوانه را دیوانه تر کن

مرا از هر دو عالم بی خبر کن

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساقرم ده

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

سیمین بهبهانی



تاريخ : جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 21:47 | نویسنده : مسعود
متن آهنگ کولی ( همایون شجریان) از آلبوم نه فرشته ام نه شیطان

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

شب مانده است و با شب تاریکی فشرده

کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادی چرا رمیده؟آتش چرا فسرده؟

رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش یک قطره ناسترده

می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده

سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار با خود یک تار مو نبرده

سیمین بهبهانی


تاريخ : شنبه دوم فروردین 1393 | 18:51 | نویسنده : مسعود

نوروز مبارک


نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی

وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

گر شب و روز در این قصه مشکل باشی

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی



تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | 13:2 | نویسنده : مسعود

هشتم مارس،روز جهانی "زن" گرامی باد...
.....................................

بیشترین عشقِ جهان را به سوی تو می‌آورم
از معبرِ فریاد‌ها و حماسه‌ها.
چرا که هیچ چیز در کنارِ من
از تو عظیم‌تر نبوده است
که قلبت
چون پروانه‌یی
ظریف و کوچک و عاشق است.


ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیتِ خویش غَرّه‌ای
به خاطرِ عشقت! ــ
ای صبور! ای پرستار!
ای مؤمن!
پیروزیِ تو میوه‌ی حقیقتِ توست.
رگبارها و برف را
توفان و آفتابِ آتش‌بیز را
به تحمل و صبر
شکستی.
باش تا میوه‌ی غرورت برسد.


ای زنی که صبحانه‌ی خورشید در پیراهنِ توست،
پیروزیِ عشق نصیبِ تو باد!

_احمد شاملو_



تاريخ : شنبه دهم اسفند 1392 | 17:17 | نویسنده : مسعود
مهمانی تمام شده
اما مهمانان
همچنان در حیاط ایستاده اند
هیچ کس دوست ندارد...
به تنهایی اش برگردد
ماشین ها در تاریکی پارک شده اند....

رسول یونان

<3





تاريخ : سه شنبه ششم اسفند 1392 | 22:0 | نویسنده : مسعود

وقتی از فكر غزلهایم سرت آتش گرفت
باورم كردی ولیكن باورت آتش گرفت
درد من را با قفس گفتی، صدایت دود شد
مرغ عشقت ‌سوخت،بال كفترت‌ آتش گرفت
خیس باران آمدی سرما سیاهت كرده بود
آنقدر بوسیـدمت تا پیكرت آتش گرفت
گفته بودم من لبالب آتشم پروانه جان!
پس چرا پروا نكردی تا پرت آتش گرفت
گفته بودی شعرهایت ‌سرد وبی روحند مرد!
شعرهایم را نوشتی دفترت آتش گرفت
دستهایم را گرفتی رفتنت نزدیك بود
دستهایت داغ شد انگشترت آتش گرفت
من لبالب آتشم اما نمیدانی چقدر
سینه ام با نامه های آخرت آتش گرفت

رضا عزیزی



تاريخ : چهارشنبه سی ام بهمن 1392 | 20:14 | نویسنده : مسعود

" لحظه‌های کاغذی"

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ؛ بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ؛ روز و شب تکرارکردن
خاطرات بایگانی ؛ زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین ؛ پله های رو به پایین
سقف‌های سرد و سنگین ؛ آسمان‌های اجاری
با نگاهی سرشکسته ؛ چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ؛ خسته از چشم انتظاری
صندلی‌های خمیده ؛ میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ؛ گریه های اختیاری
عصر جدول‌های خالی ؛ پارک‌های این حوالی
پرسه های بی خیالی ؛ نیمکت‌های خماری
رونوشت روزها را ؛ روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی ؛ جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ؛ با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ؛ باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ؛ صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت‌ها ؛ نامی از ما یادگاری

قیصر امین پور



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 20:35 | نویسنده : مسعود
ﺑﻔﻬﻢ ﺩﯾﮕﺮ !
ﺷﺐ ﻫﺎ
ﺩﺭﺍﺯ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﺍﯾﻦ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ !

ﺍﯾﻠﻬﺎﻥ ﺑﺮﮎ



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 14:42 | نویسنده : مسعود
MY VALENTINE

What if it rained
چه می شد اگر باران می بارید

We didn't care
و ما اهمیت نمی دادیم

She said that someday soon
او گفت که این روز، به زودی فرا خواهد رسید

The sun was gonna shine
خورشید در حال درخشش بود

And she was right
و او راست می گفت

This love of mine
این عشق من است

My Valentine
ولنتاین من

بقیه در ادامه‌ی مطلب . . .


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 | 11:42 | نویسنده : مسعود

مرده‌ها نه آسپرین
می‌خواهند
و نه تاسف.

تنها شاید کمی باران
بخواهند.

کفش لازم ندارند،
جایی می‌خواهند برای قدم زدن.

می‌گویند
سیگار نمی‌خواهند،
اما جایی می‌خواهند
برای آتش گرفتن.

- چارلز بوکوفسکی
ترجمه: سینا کمال آبادی



تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 | 0:22 | نویسنده : مسعود
به درخواست همراه و دوست عزیز "نانی"


از دل افروز ترین روز جهان،

خاطره ای با من هست.

به شما ارزانی :



سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .


بقیه در ادامه مطلب . . .



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن 1392 | 22:50 | نویسنده : مسعود
مرا باور کنی یا نه
توئی پایان ویرانی 


چه غمگینانه آزادی
از آن عهدی که می دانی . . . !


احسان حائری



تاريخ : سه شنبه هشتم بهمن 1392 | 21:41 | نویسنده : مسعود


تو
بهترین اتفاق زندگی من خواهی بود
حتی اگر
نیفتی

(پویا پورابراهیم)



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم دی 1392 | 1:36 | نویسنده : مسعود

«تو جوونیم کسی رو دوست داشتم، دختری که چشاش آبی بود
پدرش تو اورکت آمریکایی، پشتِ ته ریشِ انقلابی بود

مادرش مرز کفر و ایمان بود، شب دعای کمیل گوش می‌داد
روزا که مردِ خونه بیرون بود، دل به آهنگای گوگوش می‌داد

کوچه‌مون زخم جیره‌بندی داشت، بخشی از روزمون توی صف بود
گاهی موشک به خوابمون می خورد، حال و روز همه مزخرف بود

فکر و ذکرم چشای اون بودش، علت رویاهای قبل از خواب
شوق دررفتن از دبیرستان، میل جادو شدن به سحرِ کتاب

من پر از شعر شاملو بودم، تا مبادا شریعتی‌خون شم
تا مبادا تکاملم کم شه، تا مبادا دوباره میمون شم

و جلال اسم یه اتوبان شد، یه اتوبان به سمتِ بدبختی
پس مصدق، ولی عصر شد و قلعه شد پارکِ پهلوان تختی

غرق بودم تو فیلمای بتاماکس، تو هالیوود دروغ راوی بود
وقتی دلتنگ اون چشا بودم، بهترین فیلم ماوی ماوی بود

پدرش سایه‌مو با تیر می زد، جای اسمم صدا می زد: کمونیست
می‌گفت هر کس زنت شه تا دینِ زندگیشو یه لحظه راحت نیست

شرطش این بود برم به سربازی، بل‌که یه آدم حسابی شم
بل‌که نور خدا بتابه بهم، بی‌خیال چشای آبی شم

سر من بوی قرمه سبزی داشت، بوی ممنوع ساز و فیلم و کتاب
مملکت بوی دیگه‌ای می‌داد، میکسِ بوی جوراب و عطر گلاب

آخرش کارِ من به حبس کشید، آخرش فکرم از سرش افتاد
زبون سُرخِ من تو اون روزا، سرِ سبزو به بادِ محبس داد

تو جوونیم کسی رو دوست داشتم، دختری که چشاش آبی بود
اون که یک هفته قبل از آزادیم، زن یه آدم حسابی بود...»
یغما گلرویی



تاريخ : سه شنبه هفدهم دی 1392 | 23:35 | نویسنده : مسعود


خسته‌ام 
خیلی خسته 
به من جایی بدهید
می‌خواهم بخوابم 
یک تخت خالی 
یک دنیای خالی 
یک قلب خالی ...

سارا محمدی اردهالی



تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی 1392 | 22:42 | نویسنده : مسعود


از تو چه پنهان
وقتی کسی دیوانه می‌شود
حتما چیزی را فهمیده که دیگران نمی دانند ... !

زخمی کاری ... یا دردی کُشنده ... !


چهارشنبه‌ی دیوانه
الهام کاغذچی



تاريخ : جمعه سیزدهم دی 1392 | 15:45 | نویسنده : مسعود


ﮔﺎﻫﯽ
ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭﻭﻍ ﺭﺍ ﺭﺍﺳﺖ ﭘﻨﺪﺍﺷﺖ
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ
ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﺩﺭﻭﻍ!
ﺑﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻥ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ...

فروغ فرخزاد



تاريخ : پنجشنبه پنجم دی 1392 | 20:23 | نویسنده : مسعود
دلتنگی یعنی
روبروی دریا ایستاده باشی
و خاطره‌ی یک خیابان خفه‌ات کند . . .


مجتبی صنعتی



  • قالب وبلاگ
  • قالب وبلاگ