تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۹ | 23:9 | نویسنده : مسعود
این پست پست ثابت این وبلاگ می باشد

شاد باش چنان که آوازه ی شاد بودنت طوری در شهر بپیچد که رو سیاه شوند کسانی که بر سر دیدن نگاه غمگینت شرط بسته اند . . .

 

ما سوگند خورده ایم                                              

به سبزی علف ها                                        

و دیگر دست هامان خشک نخواهد شد

دیگر هیچ گاه در فصل هامان

پاییز نخواهد بود

دیگر هیچ گاه در شعرهامان باران

قطع نخواهد شد

حتی اگر بابا نتواند چتر بخرد

حتی اگر کارگرها گرسنه بخوابند

ما می خواهیم همیشه باران ببارد

دیگر برای ما فرقی نمی کند

مایی که پدرهایمان را در سیلاب از دست داده ایم

 



تاريخ : جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ | 10:45 | نویسنده : مسعود
به سان رود...
که در نشیب دره..سر به سنگ می زند...

رونده باش...

امید هیچ معجزی ز مرده نیست...

زنده باش...

هوشنگ ابتهاج



تاريخ : جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ | 23:29 | نویسنده : مسعود
بالاخره مشکل سرور های بلاگفا حل شد

و 

به سیب دسترسی پیدا کردم

 

 

 



تاريخ : دوشنبه یکم تیر ۱۳۹۴ | 13:49 | نویسنده : مسعود
بالاخره سرور بلاگفا منتقل شد و امکان دسترسی به وبلاگ سیب رو پیدا کردم
بابت غیبت ناخواسته عذر می خوام

و بفرمایید شعر:


چشمانت ارتش هیتلر بود و
دلم لهستان بی دفاع!

شاعر؟



تاريخ : شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 21:30 | نویسنده : مسعود
 

تنها تر از شمعی که از کبریت می ترسد

غمگین تر از دزدی که از دیوار افتاده

بی اعتنا پاکت کنند از زندگی ، مثل ِ

خاکستر سردی که از سیگار افتاده ...

 

بی تو دلم می افتد از من ... باز می خشکد

مثل کلاغی مرده که از سیم می افتد

این روزها هر بار که یاد تو می افتم

یک خطّ دیگر روی پیشانیم می افتد ...

 

می خواهی از من رو بگیری ، دورتر باشی

مانند طفلی مرده می پیچم به آغوش ات

سر درد می گیری و من تکرار خواهم شد

مانند یک موسیقی ِ غمناک در گوش ات ...

 

بی تو تمام کوچه ها سرد است ... تاریک است

انگار خورشید این حدود اصلاً نتابیده

تو نیستی و زندگی انگار تعطیل است

تو نیستی و ساعت این شهر خوابیده ...

 

تو نیستی و خاطراتی شور در چشمم

چون ماهیان مرده ای در رود ... می پیچند

تکرارها من را شبیه زخم می بندند

سیگارها من را شبیه دود می پیچند ...

 

بی تو شبیه ساعتی بی کوک می خوابم

در لحظه هایی که برای شعر گفتن نیست

در خانه ای که پرده هایش بی تو تاریک است

در خانه ای که روزهایش بی تو روشن نیست ...

 

اینجا کنارم هستی و آرام می خندی

آنجا کنار هم بغل کردیم دریا را

تو رفته ای ... باید همین امشب بسوزانم

این یادها ، این عکس ها ، این آلبوم ها را ...

 

 

 

 

حامد ابراهیم پور

 



تاريخ : شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 21:21 | نویسنده : مسعود

بهمن بکش! شب‌های من لبریز بی‌خوابی‌ست !

بهمن بکش! که «کِنت»ها امروز قلّابی‌ست !

 

بهمن بکش! بی‌خوابی‌ام مدیون سردرد است

بهمن بکش! شب‌های بی‌سیگار نامرد است !

 

بهمن بکش! که جیب‌مان خالی‌تر از خالی‌ست

بهمن بکش! سیگار ارزان واقعا عالی‌ست !

 

بهمن بکش! که فکر را درگیر خواهد کرد

بهمن بکش! بویش زنان را سیر خواهد کرد !

 

بهمن بکش! از فلسفه لبریز خواهی شد

بهمن بکش! نوروز من، پاییز خواهی شد

 

بهمن بکش! که چایِ بی‌سیگار، بیماری‌ست !

بهمن بکش! دنیایمان یک زیر سیگاری‌ست

 

بهمن بکش! دلبند این آغوش خواهی‌شد

بهمن بکش! که زیر پا خاموش خواهی شد

 

بهمن بکش! وقتی که در را بر همه بستی

بهمن بکش! در بین گریه، از سر مستی !

 

بهمن بکش! این آخرین نخ‌های این درد است

بهمن بکش! خِس خِس برای سینه‌ی مرد است !

 

بهمن بکش! که سرفه‌هایم باز می سوزند

بهمن بکش! لب‌هایمان را زود می‌دوزند !

 

بهمن بکش! که غصه را از یاد خواهی برد

بهمن بکش! بهمن بکش !

که زود خواهی مُرد !

 

 

 

محسن عاصی



تاريخ : دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ | 22:59 | نویسنده : مسعود
تمام مردها را 

جلوی گلوله فرستادی فرمانده !

حالا بگو

برای پس گرفتن آغوشی که تمام وطنم بود

به کجا لشگر بکشم ؟

" نسرینا رضایی "



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | 21:14 | نویسنده : مسعود

شده هرگز دلت مال ِ كسي باشد كه ديگر نيست؟
نگاهت سخت دنبال ِ كسي باشد كه ديگر نيست؟

برايت اتفاق افتاده در يك كافه ي ِ ابري
ته ِ فنجان ِ تو فال ِ كسي باشد كه ديگر نيست؟

خوش و بش كرده اي با سايه ي ِ ديوار وقتي كه
دلت جويايِ احوالِ كسي باشد كه ديگر نيست؟

چه خواهي كرد اگر هربار گوشــــي را كه برداري
نصيبت بوقِ اشغالِ كسي باشد كه ديگر نيست؟

حواس ِ آسمانت پرت روي ِ شيشه هاي ِ مه
سكوتت جار و جنجالِ كسي باشد كه ديگر نيست

شب ِ سرد ِ زمستاني تو هم لرزيده اي هرچند
به دور ِ گردنت شال ِ كسي باشد كه ديگر نيست؟

تصور كن براي ِ عيدهـاي ِ رفته دلتنگي
به دستت كارت پستال ِ كسي باشد كه ديگر نيست

شبيـه ِ ماهي ِ قرمز به روي ِ آب مي ماني
كه سين ات هفتمين سال ِ كسي باشد كه ديگر نيست

شود هر خوشه اش روزي شرابي هفتصد ساله
اگر بغضت لگدمال ِ كسي باشد كه ديگر نيست

چه مشكل مي شود عشقي كه حافظ در هواي ِ آن
الا يا ايها الحال ِ كسي باشد كه ديگر نيست

رسيدن سهم ِ سيب ِ آرزوهايت نخواهد شد
اگر خوشبختي ات كال ِ كسي باشد كه ديگر نيست

شهراد ميدري 



تاريخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ | 21:30 | نویسنده : مسعود
سر و سامان ِ شب ِ بی سرو سامان کرج
آخرین خاطره خوب ِ زمستان کرج

دخترِ ساده و بی غل وغش گوهر دشت
ماه دانشکده رشته ِ عمران کرج

تو چه کردی که به هر خانه فقط حک کردند...
عکس ِ چشمان تو را آینه کاران کرج

مطمئنم که ندارد ، به خدواند قسم
بوی لیموی ِ تنت را تن ِ قلیان کرج

خشکسالی شده در شهر بدون قدمت
علت بارش بی وقفه باران ِ کرج

من پریشان شده ام تا تو پریشان نشوی
ای پریشان تر از این شهر پریشان ِ کرج

خسته ام بی تو از این شهر که نفرین شده است
زود برگرد ، قسم می دهمت جان ِ کرج

عمران میری . .



تاريخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ | 21:23 | نویسنده : مسعود
مشکلی نیست بگویند طرف کم دارد
با تو آموخته ام عشق جنون هم دارد

جبرئیلم اگر امروز ، به من خرده نگیر
دکمه در دکمه تنت حضرت مریم دارد

باز با ارتش زیبایی تو درگیرم
خط چشمت خبر از خط مقدم دارد

بعد هر حادثه امداد رسانی رسم است
لعنتی ! لمس تنت زلزله بم دارد

وعده های سر خرمن همه ارزانی شیخ
با تو هر لحظه دلم میل جهنم دارد

من تو را در همه ثانیه ها کم دارم
مشکلی نیست بگویند طرف کم دارد

علی صفری



تاريخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ | 0:10 | نویسنده : مسعود
نه نگاهی، نه سلامی، نه کمی گپ زدنی
گرچه من رودم و تو لایق دریا شدنی

برق چشم تو به هر بت بخورد می شکند
چه کسی دیده بتی با هنر بت شکنی

ادبیات جهان محو جمالت شده، چون...
تو کلاسیکِ زن هستی و مدرنیته تنی

با چنین وصف کجا می شود از عشق گذشت؟
ای تن تُردِ تو چینی و لبانت وطنی

"قل هو الله و احد" غیر خدا نیست ولی
می پذیرم تو اگر لافِ ان الحق بزنی

عمران میری



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 19:33 | نویسنده : مسعود
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او کــه هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غــــزل  و  عاطفــــه  و  روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبـی ِ دلبندش را

مثــــل آن خــواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

...

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غــــم فــــــرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

بـــه تــــو اصرار نکرده است فـــرآیندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تـــو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را :

«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گــم کرد خداوندش را »

 
کاظم بهمنی



تاريخ : جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ | 14:4 | نویسنده : مسعود
می بوسمت یک روز در میدان آزادی

می بوسمت وقتی که تهران دست ما افتاد

می بوسمت وقتی صدای تیرها خوابید

می بوسمت وقتی سلاح از دست ها افتاد...

 

می بوسمت پای تمام چوبه های دار

وقتی کبوتر روی آنها آشیان دارد

وقتی قفس تابوت مرغ عشق دیگر نیست

وقتی که او هم بال و پر در آسمان دارد...

 

می بوسمت پشت در سلول ها وقتی

بوی شکنجه از در زندان نمی آید!

وقتی که زخمی روی تن هامان نمی خندد!

وقتی که از چشمانمان باران نمی آید...

 

می بوسمت وقتی پلیس ضد شورش هم

یکرنگ با مردم سرود صلح می خواند

وقتی که نان عده ای اعدام گندم نیست!

در مزرعه، گندم سرود صلح می خواند...

 

من آرزوهای خودم را با تو می بینم

وقتی کنارم در خیابان راه می آیی

وقتی که شال سبز تو در باد می رقصد

یک روز می بوسم تو را بانوی رویایی!!

 

آغوش تو بوی بهاری سبز را دارد

تو دختری از جنس باران های خردادی..

می بوسمت!می بوسمت!می بوسمت ای عشق!

می بوسمت یک روز در میدان آزادی...

امیررضا وکیلی



تاريخ : جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ | 14:2 | نویسنده : مسعود
عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است 
هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است
بیستون بود دلم... عشق چه آورده سرش 
که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟
مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز 
مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است
دامنش دامنـــه های سبلان است ...چقدر 
طعم شیرین لبــش طعنه به کندو زده است
مثـــل مغرورترین کــــافر دنیــــــــا که دلش 
از کَــفَش رفته و حتی به خدا رو زده است
ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان 
تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است
تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"
لعنتـــی بـاز فقط حرف دو پهلو زده است!
عبدالمهدی نوری

 



تاريخ : چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ | 20:14 | نویسنده : مسعود

" لحظه‌های کاغذی"

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ؛ بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ؛ روز و شب تکرارکردن
خاطرات بایگانی ؛ زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین ؛ پله های رو به پایین
سقف‌های سرد و سنگین ؛ آسمان‌های اجاری
با نگاهی سرشکسته ؛ چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ؛ خسته از چشم انتظاری
صندلی‌های خمیده ؛ میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ؛ گریه های اختیاری
عصر جدول‌های خالی ؛ پارک‌های این حوالی
پرسه های بی خیالی ؛ نیمکت‌های خماری
رونوشت روزها را ؛ روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی ؛ جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ؛ با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ؛ باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ؛ صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت‌ها ؛ نامی از ما یادگاری

قیصر امین پور



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ | 20:35 | نویسنده : مسعود
ﺑﻔﻬﻢ ﺩﯾﮕﺮ !
ﺷﺐ ﻫﺎ
ﺩﺭﺍﺯ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﺍﯾﻦ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ !

ﺍﯾﻠﻬﺎﻥ ﺑﺮﮎ



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 14:42 | نویسنده : مسعود
MY VALENTINE

What if it rained
چه می شد اگر باران می بارید

We didn't care
و ما اهمیت نمی دادیم

She said that someday soon
او گفت که این روز، به زودی فرا خواهد رسید

The sun was gonna shine
خورشید در حال درخشش بود

And she was right
و او راست می گفت

This love of mine
این عشق من است

My Valentine
ولنتاین من

بقیه در ادامه‌ی مطلب . . .


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ | 11:42 | نویسنده : مسعود

مرده‌ها نه آسپرین
می‌خواهند
و نه تاسف.

تنها شاید کمی باران
بخواهند.

کفش لازم ندارند،
جایی می‌خواهند برای قدم زدن.

می‌گویند
سیگار نمی‌خواهند،
اما جایی می‌خواهند
برای آتش گرفتن.

- چارلز بوکوفسکی
ترجمه: سینا کمال آبادی



تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ | 0:22 | نویسنده : مسعود
به درخواست همراه و دوست عزیز "نانی"


از دل افروز ترین روز جهان،

خاطره ای با من هست.

به شما ارزانی :



سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .


بقیه در ادامه مطلب . . .



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ | 22:50 | نویسنده : مسعود
مرا باور کنی یا نه
توئی پایان ویرانی 


چه غمگینانه آزادی
از آن عهدی که می دانی . . . !


احسان حائری



  • قالب وبلاگ
  • قالب وبلاگ