تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 | 23:9 | نویسنده : مسعود
این پست پست ثابت این وبلاگ می باشد

شاد باش چنان که آوازه ی شاد بودنت طوری در شهر بپیچد که رو سیاه شوند کسانی که بر سر دیدن نگاه غمگینت شرط بسته اند . . .

 

ما سوگند خورده ایم                                              

به سبزی علف ها                                        

و دیگر دست هامان خشک نخواهد شد

دیگر هیچ گاه در فصل هامان

پاییز نخواهد بود

دیگر هیچ گاه در شعرهامان باران

قطع نخواهد شد

حتی اگر بابا نتواند چتر بخرد

حتی اگر کارگرها گرسنه بخوابند

ما می خواهیم همیشه باران ببارد

دیگر برای ما فرقی نمی کند

مایی که پدرهایمان را در سیلاب از دست داده ایم

 



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 13:32 | نویسنده : مسعود

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده است

مثــل من باغچـــــه ی خانــه هـــــم از دوری تــــو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس کـــه هر تکــه ی آن با هوسی رفت ، دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبـــــر از آمدنت داشت کـــه پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله زندان شده است

عشق زاییده ی بلـــخ است و مقیم شیراز

چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است

عشــــق دانشـــکده تجــــربـــــه ی انسانهـــاست

گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموختــه در عالـــم خود مجنون است

روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

ای که از کوچـــه معشوقـــه ی ما می گذری

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است

غلامرضا طریقی



تاريخ : جمعه هجدهم مهر 1393 | 23:21 | نویسنده : مسعود

یک صندلی
نزدیکتر به تو نشستن
چند قدم
بیشتر با تو راه رفتن ..

خوشبختی
کوچکترین لحظه های حضور توست ...

- سید محمد مرکبیان



تاريخ : سه شنبه پانزدهم مهر 1393 | 21:48 | نویسنده : مسعود

بردی مرا ، ولی تو شکستم نداده ای !

از شکل رفتن تو ولی حرص می خورم

ناداوری شده به خدا حق من تویی

دارم شبیه " عَبدِولی" حرص می خورم ...


علی غلامی


تاريخ : سه شنبه پانزدهم مهر 1393 | 21:37 | نویسنده : مسعود
خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی
بشنود یک نفر از نامزدش دل برده
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی
که به پرونده ی جرم پسرش برخورده
خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ
بین دعوای پدر مادر خود گم شده است
خسته مثل زن راضی شده به مهر طلاق
که پس از بخت بدش سوژه ی مردم شده است
خسته مثل پدری که پسر معتادش
غرق در درد خماری شده فریاد زده
مثل یک پیرزنی که شده سرباز عروس
پسرش پیش زنش بر سر او داد زده
خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم
دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است
مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند
زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است
خسته مثل پدری گوشه ی آسایشگاه
که کسی غیر پرستار سراغش نرود
خسته ام بیشتر از پیر زنی تنها که
عید باشد نوه اش سمت اتاقش نرود
خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید
غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است
شده ام مثل مریضی که پس از قطع امید
در پی معجزه ای راهی مشهد شده است...

علی صفری



تاريخ : جمعه چهارم مهر 1393 | 14:17 | نویسنده : مسعود
باید مرا قبل از خودم پیداکنی دختر
باید خودت را در دل من جاکنی دختر

تنها به قدر سرپناه تنگ یک گنجشک
بدنیست ازهم اخم هارا واکنی دختر

باهم برهنه می کند پاییز، می خواهی
حرف دلت را تا کجا حاشا کنی دختر

من دل به دریا می زنم اماتو هم باید
یک قطره خود را لااقل دریا کنی دختر

نه منصفانه نیست من هی شعر بنویسم
هی شعرهایم را هواپیما کنی دختر

آن روز چشمان تو رنگ آشتی بودند
امروز می خواهی چرا دعوا کنی دختر

من گیرافتادم ولی این طور رسمش نیست
با یک اسیر غیر جنگی تا کنی دختر

این وحشی مردم گریز تشنه را حیف است
بادست خود تسلیم آدم ها کنی دختر

بابوسه هایت می توانستی مرا ای کاش
از این که هستم بیشتر تنها کنی دختر

بایدمرا
قبل از خودم
پیدا کنــی
دختر

مهرداد احمدی



تاريخ : چهارشنبه دوم مهر 1393 | 19:24 | نویسنده : مسعود
پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تـازه مــرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچـــه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار

راز ِ  درخت  باغچـــه  را  برملا  کند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه‌هــای  تازه  بیــارد ،  خـدا  کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قـول داده است بـه قــولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است

جــز این کــه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند،  وَ خداوندِ فصل ها

یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویـم خواست از تو بگیرد بهـــار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر

در  را  بـــه  روی  حضــرت  پاییــــز  وا  کند...


علیرضا بدیع



تاريخ : یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 | 18:32 | نویسنده : مسعود

نگذارید زنان زیبا
ترانه های غمگین بخوانند
این سه درد
وقتی کنار هم می ایستند
بیشتر می شوند

زن، زیبایی و ترانه..

آوازِ ترانه های غم انگیز را
بگذارید زنان زیبا بخوانند
این سه درد
وقتی کنار هم می ایستند
کامل می شوند

زن، زیبایی و ترانه..

ای رویایی که تمام عمر آدمی را در بر گرفته ای!
نکند اندوه
آن روی دیگر شادمانی ست؟

شُکری اِرباش



تاريخ : شنبه هشتم شهریور 1393 | 22:44 | نویسنده : مسعود
گاه آن کس که درین دیر مکان می‌خواهد
یک گنه‌کار فراریست امان می‌خواهد

گاه آن کس که به رفتن چمدان می‌بندد

رفتنی نیست، دو چشم نگران می‌خواهد

قصه‌ی دست من و موی تو هم طولانیست
وصف آن بیشتر از عمر زمان می‌خواهد

عاشقی بار کمی نیست کمر می‌شکند
خودکشی کار کمی نیست توان می‌خواهد

چشم من گاه در آیینه تو را می‌بیند
هر که هر چیز که گم کرده همان می‌خواهد

این که هر کار کنم باز کمت دارم را
عقل پنهان شده و قلب عیان می‌خواهد

بر سر عهد گران هستم و تنها ماندم
کار سختیست ولی قلب چنان می‌خواهد

مهدی شهیرپور


تاريخ : چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 | 20:31 | نویسنده : مسعود

یعنی کشف های این شاعر بی نظیره
بیت آخر . . .


دست ما کوتاه و دستان شما در دست دوست

خاطراتی که شما دارید... ما را آرزوست

دشمنان از رو برو خنجر زدند و دوستان...

کاش بر میگشتم و می ایستادم رو به دوست!

آنچه از تو برده ایم این زخم های کهنه است

آنچه از ما برده ای ای عشق، عمری آبروست

حاصل یک عمر پیش چشممان بر باد رفت

چون کسی که رکعت آخر بفهمد بی وضوست ...

 

" حسین زحمتکش "



تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | 22:0 | نویسنده : مسعود
دختر ِ خیام! یک جرعه شرابم میدهی؟
دزدکی بابا نفهمد شعر ِ نابم میدهی؟

مانده ام پشت ِ در ِ چوبی، "بفرما"یی بگو
تشنه هستم از سفال ِ کوزه آبم میدهی؟

تا نلرزم بیش از اینها در شب ِ موهای ِ تو
از دو چشم ِ روشن ِ خود آفتابم میدهی؟

نم نم ِ باران ِ انگور است و عطر ِ کاهگل
دست در دست ِ نسیمت پیچ و تابم میدهی؟

زخمه برمیداری از دل چین به چین با دامنت؟
رقص ِ پرشور ِ دف و چنگ و ربابم میدهی؟

بیتی از لبهای ِ من بر بیتی از لبهای ِ تو
یک رباعی سهم ِ این حال ِ خرابم میدهی؟

میهمانم میکنی با نان ِ داغ ِ گردنت؟
زیر ِ پیراهن دو تیهوی ِ کبابم میدهی؟

اینهمه اخترشناسی برده ای ارث از پدر
ماه ِ من! از آسمانت یک شهابم میدهی؟

راز ِ تقویم ِ جلالی در قد ِ موزون ِ توست
در گذر از غم شماری ها شتابم میدهی؟

میگذاری بالش ِ بازوی ِ خود زیر ِ سرم؟
خسته ام بر روی ِ سینه جای ِ خابم میدهی؟

گزمه های ِ مست ِ سلجوقی نیافتد چشمشان
چهره می پوشانی و کمتر عذابم میدهی؟

مادرم را میفرستم سمت ِ نیشابورتان
در دل ِ تاریخ، یک "بــــــــعــــــــــــله" جوابم میدهی؟

شهراد میدری



تاريخ : جمعه دهم مرداد 1393 | 22:46 | نویسنده : مسعود
کنار دریا عاشق باشی
عاشق تر می شوی
و اگر دیوانه دیوانه تر
این خاصیت دریاست
به همه چیز وسعتی از جنون می بخشد
شاعران
از شهرهای ساحلی
جان سالم به در نمی برند!

رسول یونان



تاريخ : سه شنبه سی و یکم تیر 1393 | 18:43 | نویسنده : مسعود
مردِ چشم و گوش بسته، مشکلاتش کمتر است
شاهِ بزدل، احتمالِ کیش و ماتش کمتر است

خوش به حالش!وصفِ گیسوی تو را نشنیده است
هرکه با دیوانِ حافظ، ارتباطش کمتر است

 ایمان زعفرانچی


تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 14:37 | نویسنده : مسعود

هر تکّه از دنیای من، از ماه تا ماهی

هر قدر، هرجا، هر زمان، هر طور می خواهی

حتّی اگر مثل زلیخا آبرویم را...

از من نخواهی دید در این عشق کوتاهی

حتّی اگر بی رحم باشی مثل ابراهیم

نفرین؟ زبانم لال، حتّی اخم یا آهی

من آخرین نسل از زنان عاشقی هستم

که اسمشان را راویان قصّه ها گاهی...

من آخرین مرغ جهانم، آخرین گنجشک

که در پی افسانه ي سیمرغ شد راهی

حالا بگو در ظلمت جنگل چه خواهد کرد

شاهین چشمان تو با این کفتر چاهی؟
______________________________________

پانته‌آ صفائی



تاريخ : جمعه سی ام خرداد 1393 | 11:46 | نویسنده : مسعود

شیر شد هر کس کنارت، خط بکش بر باورش

سکه  را  این  بار  برگـردان  به  روی  دیگرش

دور خود چرخید، در راه تو هر کس پا گذاشت

دایــره فرقــی ندارد ایـــن سرش با آن سرش

گاه در هر حالتی یکرنگ بودن خوب نیست

مثل تقویمی که با تو زرد شد سرتاسرش

حال تو چون حرکت تقویم سال شمسی است

اولش  با  روی  خوش  می آیی  اما  آخـرش...

قهر در اوج یکی بودن هم آری ممکن است

مثــل روحی کـــه نگنجد در وجـــود پیکرش

مومنم کردی به عشق و جا زدی تکلیف چیست؟

بر مسلمانـــی کـــه کافـــر می شود  پیغمبرش

جواد منفرد



تاريخ : شنبه دهم خرداد 1393 | 0:36 | نویسنده : مسعود
می خندی و لباس شب از شهر می دری

اینــگونه در نظام جهـــان دست می بری!

دامن خلیج، چهره خزر، مو هزار چم

در یک نگاه پنجره ای رو به کشوری

خواهان "پهلوی" شده این شهر، .بلکه تو

برداری  از هراس  "رضـــا شاه "  روسری

باور نکردنی است پس از قرنها هنـــوز

چون دلبران دوره ی سعدی ستمگری

مویت سپاه موج و دلم قلعه ای شنی است

جنگــی نبـــوده است  بــــه ایـــن نابرابری!

زیبــــــاترین لبــاس جهان است بر تنت

از تن اگــــر هر آنچه که داری ، درآوری

"از هر چه بگذرم سخن دوست خوش تراست"

از دوست بگذرم ... کـــه تــو از دوست بهتری!

عبدالمهدی نوری



تاريخ : جمعه نهم خرداد 1393 | 19:44 | نویسنده : مسعود
دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست
 
غیر از وفــــــــــا تـــمام صفات بشــر سگی ست!
 
لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
 
پایان مــاه آمد و خــلق پـدر سگــــی ست
 
از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
 
در سرزمین من عرق کارگر سگی ست
 
جنــگ و جــنون و زلــــــزله؛ مــرگ و گرســنگی
 
اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست
 
آهنگ سگ، ترانه ی سگ، گــوشهای سگ
 
این روزها سلیقه ی اهل هنـــر سگی ست
 
بار کج نگاه شما بر دلم بس است
 
باور کنید زندگی باربر سگی ست
 
آدم بیا و از سر خــط آفــــــــــــریده شو!
 
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست...


تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد 1393 | 10:10 | نویسنده : مسعود
خنده ات ساخت وساز ،اخم تو ویرانی ها

گیسوانت  گــــره  کــــور  پریشانـــی ها

اشک تو در صدد حمله قلبی به من است

یورش  آورده  به  من  لشکر  اشکانی ها

نقش ابروی تو را جای مدل در سر داشت

طاق ها  ساخت  اگر  دولت  ساسانی ها

از لب سرخ تو حرفی نزدم می ترسم

زعفران  باد کند  دست ِ خراسانی ها

چشم تو جنگل سبزی ست در آغوش خزر

آشنایند  بـــه  ایـــن  منظـــره  گیلانی ها

درّی و در دل یک مشت پر از مروارید

نادری  باز  در  انبــــوه  فراوانـــی ها

جواد منفرد



تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 | 16:10 | نویسنده : مسعود
باید که ز داغم خبری داشته باشد ،

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

 

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

 

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

 

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !


 آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

 

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

حسین جنتی



تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 | 15:17 | نویسنده : مسعود

به تو وابسته ام، مانند سربازی به سربندش
تو معروفی به دل بردن، مونالیزا به لبخندش

به تو تقدیم کردم از همان اول، دلت را زد
بهای شعرهایم را بپرس از آرزومندش!

تو تا وقتی مرا سربار می بینی،نمی بینی
درخت میوه را سرشار خواهد کرد پیوندش!

هنر، راه آمدن با مردمان دست و پا گیر است
همیشه کفش تقدیرش گره خوردست با بندش

چه حالی داشتم با رفتنت؟ سر بسته می گویم
شبیه حال مردی لحظه ی اعدام فرزندش

حسین زحمتکش







  • قالب وبلاگ
  • قالب وبلاگ