تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 | 23:9 | نویسنده : مسعود
این پست پست ثابت این وبلاگ می باشد

 

شاد باش چنان که آوازه ی شاد بودنت طوری در شهر بپیچد که رو سیاه شوند کسانی که بر سر دیدن نگاه غمگینت شرط بسته اند . . .

 

ما سوگند خورده ایم                                              

به سبزی علف ها                                        

و دیگر دست هامان خشک نخواهد شد

دیگر هیچ گاه در فصل هامان

پاییز نخواهد بود

دیگر هیچ گاه در شعرهامان باران

قطع نخواهد شد

حتی اگر بابا نتواند چتر بخرد

حتی اگر کارگرها گرسنه بخوابند

ما می خواهیم همیشه باران ببارد

دیگر برای ما فرقی نمی کند

مایی که پدرهایمان را در سیلاب از دست داده ایم

 علی اصغر ولیزاده



تاريخ : یکشنبه پنجم بهمن 1393 | 11:43 | نویسنده : مسعود

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

 

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود

 

 

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

 

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

 

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

 

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود

 

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

 

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

 

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاک در شود

 

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

حضرت حافظ



تاريخ : شنبه چهارم بهمن 1393 | 19:19 | نویسنده : مسعود
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال
که دیده سیر نمی‌گردد از نظر به جمال

دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل
پیام ما که رساند مگر نسیم شمال

به تیغ هندی دشمن قتال می‌نکند
چنان که دوست به شمشیر غمزه قتال

جماعتی که نظر را حرام می‌گویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مردست در کمند غزال

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال

اگر مراد نصیحت کنان ما این ست
که ترک دوست بگویم تصوری ست محال

به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به در نرود همچنان امید وصال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری
به آب دیده ی خونین نبشته صورت حال

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقی ست
که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال

به ناله کار میسر نمی‌شود «سعدی»
ولیک ناله ی بیچارگان خوش ست بنال

سعدی



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم دی 1393 | 22:36 | نویسنده : مسعود
از تنــــم تا تنش یک وجب بود

وقت چسبیدن ِ لب به لب بود

عقل ! امّـا جدایی طلب بود

بود ! امـّـا دخالت نمی کرد!

عشق ِ من ، لکه ی دامنش بود

من حواســـم بــه پیراهنش بود

او حواسش به مرز تنش بود

بود! امــّـا رعایت نمی کرد !!

آن شب از جان مستم چه می‌خواست

دست او روی دستـــم چه می‌خواست

وسوسه از شکستم چه می‌خواست

تف بر این ارتجاع ِ صعودی !

دستش افتاد در موج موبم

پاره شد جامه از رو به رویم!

مانده ام از چه چیزی بگویم !

آه یوسف ! تو دیگر که بودی ...

عقل می‌گـوید : « ایـن کار زشت است »

عشق می‌گوید : « این سرنوشت است !

اولین درب های بهشت است

آخرین دکمه های لباســش ! »

باز کردم ! رسیدم به آتش !

آتش ، امّــا برای سیاوَش !

خیره در سرخی ِ التماسش

غرق در آبی ِ چشم هایش

من حواسم به او ... او حواسش ...

آخرین دکمه های لباسش ...


یاسر قنبرلو



تاريخ : سه شنبه شانزدهم دی 1393 | 23:30 | نویسنده : مسعود
قرار این بود
ما سخن بگوییم
و مردگان ساکت باشند
از ما بودند
آنان که سکوت کردند
آنان که دوشادوش مردگان
فریاد ما را بلعیدند
از ما بودند
آنان که دوشادوش مردگان
پا به پای تابوت‌ها
رویاروی ما صف بستند
بگذار مردگان مرده‌های خویش را به گور بسپارند
بگذار با استقبالی گرم
بمیرند
ما به مردن اعتراف نخواهیم کرد
ماردین امینی



تاريخ : یکشنبه هفتم دی 1393 | 20:12 | نویسنده : مسعود
 

مادرم گفت: عروسم شکلاتی باشد!

لهجه اش مثل خودت خوب و دهاتی باشد..!

 

مادرم گفت:مبادا زن ارزان بخری!؟

او نمی خواست عروس اش صلواتی باشد!

 

عشق را خوب بفهمد و بغل کردن را

زن قشنگ است اگر عاشق ذاتی باشد!

 

اهل موسیقی و منطق،و...سیاست هم...هی

فلسفه خوب بداند،تله پاتی باشد!

 

راستی،خوب بداند که قفس یعنی مرگ!

در دلش عشق به پرواز،حیاتی باشد!

 

مادرم گفت: که زن هدیه ی دلچسب خداست!

و خدا خواست که در عشق،نشاطی باشد!

 

مادرم گفت: عروسم...و دگر هیچ نگفت...

کاش می دید عروسی شکلاتی دارد!

 

 

 

"فرشید تربیت"



تاريخ : یکشنبه هفتم دی 1393 | 20:10 | نویسنده : مسعود
بی تو جای خالی ات انکار می خواهد فقط
زندگی لبخند معنا دار می خواهد فقط

چشمها به اتفاق تازه عادت می کنند
سر اگر عاشق شود ، دیوار می خواهد فقط

با غضب افتاده ام از چشم های قهوه ایت
حال و روزم قهوه ی قاجار می خواهد فقط

حق من بودی ولی حالا به ناحق نیستی
حرف حق هر جور باشد دار می خواهد فقط

نیستی حتی برای لحظه ای یادم کنی
انتظار دیدنت تکرار می خواهد فقط

بغض وقتی می رسد ، شاعر نباشی بهتر است
بغض وقتی گریه شد ،خودکار می خواهد فقط

چشم های خیسم امشب آبرو داری کنید
مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط



تاريخ : سه شنبه دوم دی 1393 | 17:41 | نویسنده : مسعود

 

خمیازه های کشدار سیگار پشت سیگار

شب گوشه ای به ناچار سیگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب جانکندنش غریزی است!

لعنت به این خودآزار سیگار پشت سیگار!

در انجماد یک تخت این لاشه منفجر شد

پاشیده شد به دیوار سیگار پشت سیگار



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه سی ام آذر 1393 | 22:1 | نویسنده : مسعود
تو
 که
کوتاه ُ
طلایی
 بکنی
 موها را

منِ
 شاعر
به
 چه
تشبیه
 کنم
یلدا را؟؟؟!!!!!

      ( مهدی فرجی )


------------


یلدای همه زیبا و پر از شادی



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 22:47 | نویسنده : مسعود
ته دست

خورشید به دریا زد و برخاست بخارم
تا ابر شوم بر سر چتر تو ببارم

تو میوه ی درباری یک شاخه دوری
من میوه ی افتاده به چرخ تره بارم

ته دست نشستی ، پی آزار که هستی ؟
ای آس دل گمشده بر میز قمارم !

رفتی که نیایی و نیامد خبر از تو
یک روز می آید که می آیی به مزارم

تا چشم رفیقان به نگاه تو نیافتد
بر شیشه ی تصویر تو خوابیده غبارم

ای شاخه گل روز ملاقات ندیدی
بعد از تو چه آمد سر پاییز و بهارم...

صدبار قلم تیز شد و خاطره نگذاشت
یک جمله شکایت به نگارم ، بنگارم

دامان تو چین دارد و دیوار ، بلند است
دستم برسد یا نرسد شکرگزارم

احسان افشاری / از مجموعه شعر "بیگانه"



تاريخ : سه شنبه چهارم آذر 1393 | 10:12 | نویسنده : مسعود
آغوش من دروازه های تخت جمشید است

می خواستم  تــو  پادشاه  کشورم  باشی

آتش کشیدی پایتــخت شــور و شعــــرم را

افسوس که می خواستی اسکندرم باشی

این روزها حتی شبیه سایه ات هم نیست

مردی کــه یک شب بهترین تعبیر خوابم بود

مردی که با آن جذبه ی چشمِ رضاخانیش

یک  روز  تنهـــا  علت  کشف  حجابــم بود

در  بازوانت  قتلــگاه  کوچکـــی  داری

لبخند غارت می کند آن اخــم تاتاریت

بر  باد  دادی  سرزمین  اعتمــادم  را

با ترکمنچـــای خیانت های قاجاریت

در شهـــرهای مرزی پیراهنم جنگ است

جغرافیای شانه هایت تکیه گاهم نیست

دارم  تحصـن  می کنم  با  شعــــر  بر  لبهـــات

هر چند شرطی بر لب مشروطه خواهم نیست

من قرنهــا معشوقه ی تاریخی ات بودم

دیگر برای یک شروع تازه فرصت نیست

من دوستت دارم  ... بغل کــن گریه هایم را

لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست


رویا ابراهیمی



تاريخ : سه شنبه چهارم آذر 1393 | 10:1 | نویسنده : مسعود
از همان روزی که در باران سوارم کرده‌ای

 

با نگاهت هیـــچ میدانی چکارم کــرده‌ای؟

با تــو تنهـــا یک خیابان همسفر بودم ولی

با همان یک لحظه عمری بی‌قرارم کرده‌ای

جرعه‌ای لبخند گیــرا  - از شراب جامدت

بر دلم پاشیده‌ای _ دائم _خمارم کرده‌ای

موج مویت برده و غرق خیالم کرده‌است

روسری روی سرت بود و دچارم کرده‌ای!

تازه فهمیدم که حافظ در چه دامی شد اسیر

با نگاهت ، خنده‌ات ، مویت ، شکارم کرده‌ای

در خیابان اولیـــن  عابر منم هر صبـــح زود

در همان جایی که روزی غصه دارم کرده‌ای

رأس ساعت میرسی ، می‌بینمت ، ردمیشوی....

کـــم  محلی  می‌کنی  بی اعتبــــارم  کرده‌ای

من مهندس بوده‌ام دلدادگی  شأنم نبود

تازگی ها گل فروشی تازه‌کارم کرده‌ای

در نگاه  دیگران  پیش از  تو عاقل بوده‌ام

خوب‌ کردی آمدی....مجنون تبارم کرده‌ای

در ولا الضالین حمدم  خدشه‌ای وارد نبــــود

وای ِ من ، محتاج یک رکعت شمارم کرده‌ای



مهدی ذوالقدر



تاريخ : سه شنبه چهارم آذر 1393 | 9:58 | نویسنده : مسعود

تا نگهبانان ابــرو دستشان  بر خنجــر است

فتح چشمان قشنگت مثل فتح خیبر است

رنگ  چشمت  بهتریــن  برهان  اثبات  خداست

«قل هو الله احد» گوید هر آن کس کافـَر است

انحنای ناب مژگانت  «صراط المستقیم»

از نگاهت دل ‌بریدن هم جهاد اکبر است

خنده‌هایت چون عسل حتا از آن شیرین‌ترند

هر  لبت  تمثیل  زیبایی  ز حوض کوثر است

بوسه‌هایت طعم حوّا می‌دهد با عطر سیب

بوسه‌هایت  یادگاری  از  جهان  دیگـر است

لب به خنده وا کنی؛.. آرامشم پَر می‌کشد

غنچه می‌گردد لبت؛.. فریاد من بالاتر است

یک دو تار از کاکلت  دل  را اسارت برده است

الامان از روسری، زیرش هزاران لشکر ‌است

مهربان هستی، دلم در بند موهایت خوش است

مهربانـــی  با  اسیران  شیــــوه‌ی  پیغمبر است

آیه‌الکرسی  کجا  هم  قدّ  موهایت  شود؟

گفتن از اعجاز مویت کار چندین منبر است

جد  من  قابیـــل  و گندمزار  مویت  پر ثمر

بهر من هر خوشه‌اش از هر دو دنیا سرتر است

یک گره بر بخت من زد یک گــره بر روســــری

هر کدامش وا شود، من روزگارم محشر است

خواهشی دارم... جسارت می‌شود... اما اگر

موی تـــو آشقته باشد دور گردن بهتـــر است


مهدی ذوالقدر



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 | 22:51 | نویسنده : مسعود
انهدام

اين روزها
اينگونه ام ،‌ببين:
دستم، چه كند پيش مي رود،‌انگار
هر شعر باكره اي را سروده ام
پايم چه خسته مي كشدم ،‌گوئي
كت بسته ا زخَم هر راه رفته ام
                                    تا زير هركجا

حتي شنوده ام
هربار شيون تير خلاص را

□   
اي دوست 
اين روزها
با هركه دوست مي شوم احساس مي كنم
آنقدر د وست بوده ايم كه ديگر
                                     وقت خيانت است

 

انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
ديريست هيچ كار ندارم
                            مانند يك وزير

وقتي كه هيچ كار نداري
تو هيچ كاره اي
من هيچ كاره ام : يعني كه شاعرم
گيرم از اين كنايه هيچ نفهمي


اين روزها
اينگونه ام :
فرهاد واره اي كه تيشه ي خود را
                                           گم كرده است


آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله ي مردان
ياران
وقتي صداي حادثه خوابيد
برسنگ گور من بنويسيد:
- يك جنگجو كه نجنگيد
                     اما ...، شكست خورد


نصرت رحمانی



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 | 22:24 | نویسنده : مسعود
با من برنـــــو به دوش یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

با من تنهــــا تــــر از ستارخان ِ بــــی سپاه

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتـــــری چوپان سیاه

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کنده ی پیر بلوطـــی سوخت نه یک مشت کاه

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیــخا را بیاندازد بــه چاه

آدمیزادست و عشق و دل بــه هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن آدم ست و اشتباه

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

حامد عسکری



تاريخ : دوشنبه دوازدهم آبان 1393 | 10:33 | نویسنده : مسعود
بگذار كه این باغ، درش گم شده باشد
گل های تَرَش، برگ و بَرَش گم شده باشد
جز چشم به راهی به چه دل خوش كند این باغ؟
گر قاصدك نامه برش گم شده باشد
باغ شب من كاش درش بسته بماند
ای كاش كلید سحرش گم شده باشد
بی اختر و ماه است دلم مثل كسی كه
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد
شب، تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار كه قرص قمرش گم شده باشد
چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری كه پسرش گم شده باشد
آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی كه سرش گم شده باشد
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری كه درش گم شده باشد
سعید بیابانکی



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 16:40 | نویسنده : مسعود
 چه قدر تنهاست
 شاعري كه
 عاشقانه هايش
 دست به دست مي روند
 به دست تو اما...
 نمي رسند...

 رضا كاظمي



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 15:28 | نویسنده : مسعود
در من نویدِ جنگِ غــم انگیزِ دیگریست
در چشم هام جرأتِ چنگیزِ دیگریست

جنگِ میان ما دو نفر کشته می دهد
وقتی کـه دستهات گلاویزِ دیگریست

فهمیده ام که داغِ جنوب از وجودِ توست
اهواز بـــی حضـورِ تــــو، تبریزِ دیگریست

با نخل های شهرِ شما شرط بسته ام
پشتِ خزانِ طی شده پاییزِ دیگریست

در دادگاه ، کافـــه ، تفــاوت نمی کند
وقتی خدای قصّه سرِ میزِ دیگریست

" امید صباغ نو "



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 13:55 | نویسنده : مسعود
ﺩﻟﻢ ﺑﻪ ﺣﺎﻝِ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺩ
ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺮﺍﻍ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺣﺎﻝِ ﺧﻔﺎﺵ ﻫﺎ
ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺮﺍﻍ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﻗﺪﻣﯽ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ
ﺑﺪﻭﻥِ ﺁﻥ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮﻧﺠﺪ؟
- ﻣﺎﺭﯾﻦ ﺳﻮﺭﺳﮑﻮ / ﺷﺎﻋﺮِ ﺍﻫﻞ ﺭﻭﻣﺎﻧﯽ



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان 1393 | 23:33 | نویسنده : مسعود
برای آمدن
عجله نکن
تو دیگر برای من،
مثل آخرین درخواست یک اعدامی هستی؛
شدن
یا
نشدن‌ات
کمکی به زندگی‌ام نخواهد کرد...

آزاد نوروزی



  • قالب وبلاگ
  • قالب وبلاگ