تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 | 23:9 | نویسنده : مسعود
این پست پست ثابت این وبلاگ می باشد

شاد باش چنان که آوازه ی شاد بودنت طوری در شهر بپیچد که رو سیاه شوند کسانی که بر سر دیدن نگاه غمگینت شرط بسته اند . . .

 

ما سوگند خورده ایم                                              

به سبزی علف ها                                        

و دیگر دست هامان خشک نخواهد شد

دیگر هیچ گاه در فصل هامان

پاییز نخواهد بود

دیگر هیچ گاه در شعرهامان باران

قطع نخواهد شد

حتی اگر بابا نتواند چتر بخرد

حتی اگر کارگرها گرسنه بخوابند

ما می خواهیم همیشه باران ببارد

دیگر برای ما فرقی نمی کند

مایی که پدرهایمان را در سیلاب از دست داده ایم

 



تاريخ : یکشنبه سی ام آذر 1393 | 22:1 | نویسنده : مسعود
تو
 که
کوتاه ُ
طلایی
 بکنی
 موها را

منِ
 شاعر
به
 چه
تشبیه
 کنم
یلدا را؟؟؟!!!!!

      ( مهدی فرجی )


------------


یلدای همه زیبا و پر از شادی



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 22:47 | نویسنده : مسعود
ته دست

خورشید به دریا زد و برخاست بخارم
تا ابر شوم بر سر چتر تو ببارم

تو میوه ی درباری یک شاخه دوری
من میوه ی افتاده به چرخ تره بارم

ته دست نشستی ، پی آزار که هستی ؟
ای آس دل گمشده بر میز قمارم !

رفتی که نیایی و نیامد خبر از تو
یک روز می آید که می آیی به مزارم

تا چشم رفیقان به نگاه تو نیافتد
بر شیشه ی تصویر تو خوابیده غبارم

ای شاخه گل روز ملاقات ندیدی
بعد از تو چه آمد سر پاییز و بهارم...

صدبار قلم تیز شد و خاطره نگذاشت
یک جمله شکایت به نگارم ، بنگارم

دامان تو چین دارد و دیوار ، بلند است
دستم برسد یا نرسد شکرگزارم

احسان افشاری / از مجموعه شعر "بیگانه"



تاريخ : سه شنبه چهارم آذر 1393 | 10:12 | نویسنده : مسعود
آغوش من دروازه های تخت جمشید است

می خواستم  تــو  پادشاه  کشورم  باشی

آتش کشیدی پایتــخت شــور و شعــــرم را

افسوس که می خواستی اسکندرم باشی

این روزها حتی شبیه سایه ات هم نیست

مردی کــه یک شب بهترین تعبیر خوابم بود

مردی که با آن جذبه ی چشمِ رضاخانیش

یک  روز  تنهـــا  علت  کشف  حجابــم بود

در  بازوانت  قتلــگاه  کوچکـــی  داری

لبخند غارت می کند آن اخــم تاتاریت

بر  باد  دادی  سرزمین  اعتمــادم  را

با ترکمنچـــای خیانت های قاجاریت

در شهـــرهای مرزی پیراهنم جنگ است

جغرافیای شانه هایت تکیه گاهم نیست

دارم  تحصـن  می کنم  با  شعــــر  بر  لبهـــات

هر چند شرطی بر لب مشروطه خواهم نیست

من قرنهــا معشوقه ی تاریخی ات بودم

دیگر برای یک شروع تازه فرصت نیست

من دوستت دارم  ... بغل کــن گریه هایم را

لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست


رویا ابراهیمی



تاريخ : سه شنبه چهارم آذر 1393 | 10:1 | نویسنده : مسعود
از همان روزی که در باران سوارم کرده‌ای

 

با نگاهت هیـــچ میدانی چکارم کــرده‌ای؟

با تــو تنهـــا یک خیابان همسفر بودم ولی

با همان یک لحظه عمری بی‌قرارم کرده‌ای

جرعه‌ای لبخند گیــرا  - از شراب جامدت

بر دلم پاشیده‌ای _ دائم _خمارم کرده‌ای

موج مویت برده و غرق خیالم کرده‌است

روسری روی سرت بود و دچارم کرده‌ای!

تازه فهمیدم که حافظ در چه دامی شد اسیر

با نگاهت ، خنده‌ات ، مویت ، شکارم کرده‌ای

در خیابان اولیـــن  عابر منم هر صبـــح زود

در همان جایی که روزی غصه دارم کرده‌ای

رأس ساعت میرسی ، می‌بینمت ، ردمیشوی....

کـــم  محلی  می‌کنی  بی اعتبــــارم  کرده‌ای

من مهندس بوده‌ام دلدادگی  شأنم نبود

تازگی ها گل فروشی تازه‌کارم کرده‌ای

در نگاه  دیگران  پیش از  تو عاقل بوده‌ام

خوب‌ کردی آمدی....مجنون تبارم کرده‌ای

در ولا الضالین حمدم  خدشه‌ای وارد نبــــود

وای ِ من ، محتاج یک رکعت شمارم کرده‌ای



مهدی ذوالقدر



تاريخ : سه شنبه چهارم آذر 1393 | 9:58 | نویسنده : مسعود

تا نگهبانان ابــرو دستشان  بر خنجــر است

فتح چشمان قشنگت مثل فتح خیبر است

رنگ  چشمت  بهتریــن  برهان  اثبات  خداست

«قل هو الله احد» گوید هر آن کس کافـَر است

انحنای ناب مژگانت  «صراط المستقیم»

از نگاهت دل ‌بریدن هم جهاد اکبر است

خنده‌هایت چون عسل حتا از آن شیرین‌ترند

هر  لبت  تمثیل  زیبایی  ز حوض کوثر است

بوسه‌هایت طعم حوّا می‌دهد با عطر سیب

بوسه‌هایت  یادگاری  از  جهان  دیگـر است

لب به خنده وا کنی؛.. آرامشم پَر می‌کشد

غنچه می‌گردد لبت؛.. فریاد من بالاتر است

یک دو تار از کاکلت  دل  را اسارت برده است

الامان از روسری، زیرش هزاران لشکر ‌است

مهربان هستی، دلم در بند موهایت خوش است

مهربانـــی  با  اسیران  شیــــوه‌ی  پیغمبر است

آیه‌الکرسی  کجا  هم  قدّ  موهایت  شود؟

گفتن از اعجاز مویت کار چندین منبر است

جد  من  قابیـــل  و گندمزار  مویت  پر ثمر

بهر من هر خوشه‌اش از هر دو دنیا سرتر است

یک گره بر بخت من زد یک گــره بر روســــری

هر کدامش وا شود، من روزگارم محشر است

خواهشی دارم... جسارت می‌شود... اما اگر

موی تـــو آشقته باشد دور گردن بهتـــر است


مهدی ذوالقدر



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 | 22:51 | نویسنده : مسعود
انهدام

اين روزها
اينگونه ام ،‌ببين:
دستم، چه كند پيش مي رود،‌انگار
هر شعر باكره اي را سروده ام
پايم چه خسته مي كشدم ،‌گوئي
كت بسته ا زخَم هر راه رفته ام
                                    تا زير هركجا

حتي شنوده ام
هربار شيون تير خلاص را

□   
اي دوست 
اين روزها
با هركه دوست مي شوم احساس مي كنم
آنقدر د وست بوده ايم كه ديگر
                                     وقت خيانت است

 

انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
ديريست هيچ كار ندارم
                            مانند يك وزير

وقتي كه هيچ كار نداري
تو هيچ كاره اي
من هيچ كاره ام : يعني كه شاعرم
گيرم از اين كنايه هيچ نفهمي


اين روزها
اينگونه ام :
فرهاد واره اي كه تيشه ي خود را
                                           گم كرده است


آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله ي مردان
ياران
وقتي صداي حادثه خوابيد
برسنگ گور من بنويسيد:
- يك جنگجو كه نجنگيد
                     اما ...، شكست خورد


نصرت رحمانی



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 | 22:24 | نویسنده : مسعود
با من برنـــــو به دوش یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

با من تنهــــا تــــر از ستارخان ِ بــــی سپاه

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتـــــری چوپان سیاه

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کنده ی پیر بلوطـــی سوخت نه یک مشت کاه

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیــخا را بیاندازد بــه چاه

آدمیزادست و عشق و دل بــه هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن آدم ست و اشتباه

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

حامد عسکری



تاريخ : دوشنبه دوازدهم آبان 1393 | 10:33 | نویسنده : مسعود
بگذار كه این باغ، درش گم شده باشد
گل های تَرَش، برگ و بَرَش گم شده باشد
جز چشم به راهی به چه دل خوش كند این باغ؟
گر قاصدك نامه برش گم شده باشد
باغ شب من كاش درش بسته بماند
ای كاش كلید سحرش گم شده باشد
بی اختر و ماه است دلم مثل كسی كه
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد
شب، تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار كه قرص قمرش گم شده باشد
چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری كه پسرش گم شده باشد
آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی كه سرش گم شده باشد
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری كه درش گم شده باشد
سعید بیابانکی



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 16:40 | نویسنده : مسعود
 چه قدر تنهاست
 شاعري كه
 عاشقانه هايش
 دست به دست مي روند
 به دست تو اما...
 نمي رسند...

 رضا كاظمي



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 15:28 | نویسنده : مسعود
در من نویدِ جنگِ غــم انگیزِ دیگریست
در چشم هام جرأتِ چنگیزِ دیگریست

جنگِ میان ما دو نفر کشته می دهد
وقتی کـه دستهات گلاویزِ دیگریست

فهمیده ام که داغِ جنوب از وجودِ توست
اهواز بـــی حضـورِ تــــو، تبریزِ دیگریست

با نخل های شهرِ شما شرط بسته ام
پشتِ خزانِ طی شده پاییزِ دیگریست

در دادگاه ، کافـــه ، تفــاوت نمی کند
وقتی خدای قصّه سرِ میزِ دیگریست

" امید صباغ نو "



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 13:55 | نویسنده : مسعود
ﺩﻟﻢ ﺑﻪ ﺣﺎﻝِ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺩ
ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺮﺍﻍ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺣﺎﻝِ ﺧﻔﺎﺵ ﻫﺎ
ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺮﺍﻍ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﻗﺪﻣﯽ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ
ﺑﺪﻭﻥِ ﺁﻥ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮﻧﺠﺪ؟
- ﻣﺎﺭﯾﻦ ﺳﻮﺭﺳﮑﻮ / ﺷﺎﻋﺮِ ﺍﻫﻞ ﺭﻭﻣﺎﻧﯽ



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان 1393 | 23:33 | نویسنده : مسعود
برای آمدن
عجله نکن
تو دیگر برای من،
مثل آخرین درخواست یک اعدامی هستی؛
شدن
یا
نشدن‌ات
کمکی به زندگی‌ام نخواهد کرد...

آزاد نوروزی



تاريخ : شنبه سوم آبان 1393 | 22:32 | نویسنده : مسعود

"اسيد"

جای چرخاندن بیهوده ی این دسته کلید
قفل را پاک کن از ذهن قفسهای پلید

اصفهان زخم مغول دیده و تاراج عرب
بارها خورده از این گونه تکانهای شدید

نیچه هم مرده که پاسخ دهد انسان مدرن
وارد عصر توحش شده یا عصر جدید

مشکل از زشتی ابر است نه زیبایی ماه
روی ما این همه بیهوده نپاشید اسید

ما که راضی به همین خواب عمیقیم چرا
چرتمان را سرِ این فاجعه برهم زده اید

بس کنید ای همه ی مذهبتان ضد خدا
پای ما فتنه گران را به خیابان نکشید

برکه پایان سفر نیست نترس از طغیان
تا به بیراهه نزد رود به دریا نرسید

جگر قافیه ها سوخت بر احوال زنان
سنگ اگر جای شما بود دلش میترکید!



کوروش کيانی قلعه سردی شاعر خوزستانی


تاريخ : شنبه سوم آبان 1393 | 22:30 | نویسنده : مسعود
 هر چه مردم ساده تر. حکامشان سفاک تر!

گرگ کمتر می درد . از گله ی چالاک تر!

سادگی ها . مانع آزادگی هامان شده ست

هرچه کوه و دره کمتر . نعره بی پژواک تر

شستن مغز بشر . یا خوردن آن بدتر است!

کیست اکنون . عاقلان. درچشمتان ضحاک تر!!؟

ترس زاهد حاصل بالا نشستنهای اوست

ازسر منبر خدارا دیده وحشتناک تر!!

گرچه عریانی به چشم زاهدان بی قیدی است

هرچه طول جامه کمتر . باصفا تر پاک تر!!

دامنت را رنگ کن از باده زاهد. میشود-

باغ پرگل تر . یقینا بی خس و خاشاک تر!

های یوسف ! روز محشر با گریبانت مناز

نیست از قلب پریشان زلیخا چاکتر!!!


حسین جنتی



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 13:32 | نویسنده : مسعود

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده است

مثــل من باغچـــــه ی خانــه هـــــم از دوری تــــو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس کـــه هر تکــه ی آن با هوسی رفت ، دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبـــــر از آمدنت داشت کـــه پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله زندان شده است

عشق زاییده ی بلـــخ است و مقیم شیراز

چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است

عشــــق دانشـــکده تجــــربـــــه ی انسانهـــاست

گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموختــه در عالـــم خود مجنون است

روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

ای که از کوچـــه معشوقـــه ی ما می گذری

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است

غلامرضا طریقی



تاريخ : جمعه هجدهم مهر 1393 | 23:21 | نویسنده : مسعود

یک صندلی
نزدیکتر به تو نشستن
چند قدم
بیشتر با تو راه رفتن ..

خوشبختی
کوچکترین لحظه های حضور توست ...

- سید محمد مرکبیان



تاريخ : سه شنبه پانزدهم مهر 1393 | 21:48 | نویسنده : مسعود

بردی مرا ، ولی تو شکستم نداده ای !

از شکل رفتن تو ولی حرص می خورم

ناداوری شده به خدا حق من تویی

دارم شبیه " عَبدِولی" حرص می خورم ...


علی غلامی


تاريخ : سه شنبه پانزدهم مهر 1393 | 21:37 | نویسنده : مسعود
خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی
بشنود یک نفر از نامزدش دل برده
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی
که به پرونده ی جرم پسرش برخورده
خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ
بین دعوای پدر مادر خود گم شده است
خسته مثل زن راضی شده به مهر طلاق
که پس از بخت بدش سوژه ی مردم شده است
خسته مثل پدری که پسر معتادش
غرق در درد خماری شده فریاد زده
مثل یک پیرزنی که شده سرباز عروس
پسرش پیش زنش بر سر او داد زده
خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم
دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است
مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند
زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است
خسته مثل پدری گوشه ی آسایشگاه
که کسی غیر پرستار سراغش نرود
خسته ام بیشتر از پیر زنی تنها که
عید باشد نوه اش سمت اتاقش نرود
خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید
غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است
شده ام مثل مریضی که پس از قطع امید
در پی معجزه ای راهی مشهد شده است...

علی صفری



تاريخ : جمعه چهارم مهر 1393 | 14:17 | نویسنده : مسعود
باید مرا قبل از خودم پیداکنی دختر
باید خودت را در دل من جاکنی دختر

تنها به قدر سرپناه تنگ یک گنجشک
بدنیست ازهم اخم هارا واکنی دختر

باهم برهنه می کند پاییز، می خواهی
حرف دلت را تا کجا حاشا کنی دختر

من دل به دریا می زنم اماتو هم باید
یک قطره خود را لااقل دریا کنی دختر

نه منصفانه نیست من هی شعر بنویسم
هی شعرهایم را هواپیما کنی دختر

آن روز چشمان تو رنگ آشتی بودند
امروز می خواهی چرا دعوا کنی دختر

من گیرافتادم ولی این طور رسمش نیست
با یک اسیر غیر جنگی تا کنی دختر

این وحشی مردم گریز تشنه را حیف است
بادست خود تسلیم آدم ها کنی دختر

بابوسه هایت می توانستی مرا ای کاش
از این که هستم بیشتر تنها کنی دختر

بایدمرا
قبل از خودم
پیدا کنــی
دختر

مهرداد احمدی



  • قالب وبلاگ
  • قالب وبلاگ