تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 | 23:9 | نویسنده : مسعود
این پست پست ثابت این وبلاگ می باشد

شاد باش چنان که آوازه ی شاد بودنت طوری در شهر بپیچد که رو سیاه شوند کسانی که بر سر دیدن نگاه غمگینت شرط بسته اند . . .

 

ما سوگند خورده ایم                                              

به سبزی علف ها                                        

و دیگر دست هامان خشک نخواهد شد

دیگر هیچ گاه در فصل هامان

پاییز نخواهد بود

دیگر هیچ گاه در شعرهامان باران

قطع نخواهد شد

حتی اگر بابا نتواند چتر بخرد

حتی اگر کارگرها گرسنه بخوابند

ما می خواهیم همیشه باران ببارد

دیگر برای ما فرقی نمی کند

مایی که پدرهایمان را در سیلاب از دست داده ایم

 



تاريخ : سه شنبه سی و یکم تیر 1393 | 18:43 | نویسنده : مسعود
مردِ چشم و گوش بسته، مشکلاتش کمتر است
شاهِ بزدل، احتمالِ کیش و ماتش کمتر است

خوش به حالش!وصفِ گیسوی تو را نشنیده است
هرکه با دیوانِ حافظ، ارتباطش کمتر است

 ایمان زعفرانچی


تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 14:37 | نویسنده : مسعود

هر تکّه از دنیای من، از ماه تا ماهی

هر قدر، هرجا، هر زمان، هر طور می خواهی

حتّی اگر مثل زلیخا آبرویم را...

از من نخواهی دید در این عشق کوتاهی

حتّی اگر بی رحم باشی مثل ابراهیم

نفرین؟ زبانم لال، حتّی اخم یا آهی

من آخرین نسل از زنان عاشقی هستم

که اسمشان را راویان قصّه ها گاهی...

من آخرین مرغ جهانم، آخرین گنجشک

که در پی افسانه ي سیمرغ شد راهی

حالا بگو در ظلمت جنگل چه خواهد کرد

شاهین چشمان تو با این کفتر چاهی؟
______________________________________

پانته‌آ صفائی



تاريخ : جمعه سی ام خرداد 1393 | 11:46 | نویسنده : مسعود

شیر شد هر کس کنارت، خط بکش بر باورش

سکه  را  این  بار  برگـردان  به  روی  دیگرش

دور خود چرخید، در راه تو هر کس پا گذاشت

دایــره فرقــی ندارد ایـــن سرش با آن سرش

گاه در هر حالتی یکرنگ بودن خوب نیست

مثل تقویمی که با تو زرد شد سرتاسرش

حال تو چون حرکت تقویم سال شمسی است

اولش  با  روی  خوش  می آیی  اما  آخـرش...

قهر در اوج یکی بودن هم آری ممکن است

مثــل روحی کـــه نگنجد در وجـــود پیکرش

مومنم کردی به عشق و جا زدی تکلیف چیست؟

بر مسلمانـــی کـــه کافـــر می شود  پیغمبرش

جواد منفرد



تاريخ : شنبه دهم خرداد 1393 | 0:36 | نویسنده : مسعود
می خندی و لباس شب از شهر می دری

اینــگونه در نظام جهـــان دست می بری!

دامن خلیج، چهره خزر، مو هزار چم

در یک نگاه پنجره ای رو به کشوری

خواهان "پهلوی" شده این شهر، .بلکه تو

برداری  از هراس  "رضـــا شاه "  روسری

باور نکردنی است پس از قرنها هنـــوز

چون دلبران دوره ی سعدی ستمگری

مویت سپاه موج و دلم قلعه ای شنی است

جنگــی نبـــوده است  بــــه ایـــن نابرابری!

زیبــــــاترین لبــاس جهان است بر تنت

از تن اگــــر هر آنچه که داری ، درآوری

"از هر چه بگذرم سخن دوست خوش تراست"

از دوست بگذرم ... کـــه تــو از دوست بهتری!

عبدالمهدی نوری



تاريخ : جمعه نهم خرداد 1393 | 19:44 | نویسنده : مسعود
دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست
 
غیر از وفــــــــــا تـــمام صفات بشــر سگی ست!
 
لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
 
پایان مــاه آمد و خــلق پـدر سگــــی ست
 
از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
 
در سرزمین من عرق کارگر سگی ست
 
جنــگ و جــنون و زلــــــزله؛ مــرگ و گرســنگی
 
اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست
 
آهنگ سگ، ترانه ی سگ، گــوشهای سگ
 
این روزها سلیقه ی اهل هنـــر سگی ست
 
بار کج نگاه شما بر دلم بس است
 
باور کنید زندگی باربر سگی ست
 
آدم بیا و از سر خــط آفــــــــــــریده شو!
 
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست...


تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد 1393 | 10:10 | نویسنده : مسعود
خنده ات ساخت وساز ،اخم تو ویرانی ها

گیسوانت  گــــره  کــــور  پریشانـــی ها

اشک تو در صدد حمله قلبی به من است

یورش  آورده  به  من  لشکر  اشکانی ها

نقش ابروی تو را جای مدل در سر داشت

طاق ها  ساخت  اگر  دولت  ساسانی ها

از لب سرخ تو حرفی نزدم می ترسم

زعفران  باد کند  دست ِ خراسانی ها

چشم تو جنگل سبزی ست در آغوش خزر

آشنایند  بـــه  ایـــن  منظـــره  گیلانی ها

درّی و در دل یک مشت پر از مروارید

نادری  باز  در  انبــــوه  فراوانـــی ها

جواد منفرد



تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 | 16:10 | نویسنده : مسعود
باید که ز داغم خبری داشته باشد ،

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

 

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

 

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

 

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !


 آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

 

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

حسین جنتی



تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 | 15:17 | نویسنده : مسعود

به تو وابسته ام، مانند سربازی به سربندش
تو معروفی به دل بردن، مونالیزا به لبخندش

به تو تقدیم کردم از همان اول، دلت را زد
بهای شعرهایم را بپرس از آرزومندش!

تو تا وقتی مرا سربار می بینی،نمی بینی
درخت میوه را سرشار خواهد کرد پیوندش!

هنر، راه آمدن با مردمان دست و پا گیر است
همیشه کفش تقدیرش گره خوردست با بندش

چه حالی داشتم با رفتنت؟ سر بسته می گویم
شبیه حال مردی لحظه ی اعدام فرزندش

حسین زحمتکش







تاريخ : دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 | 19:4 | نویسنده : مسعود

گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

چشــمه ی آرامشــم پایین ابروهـــــای توست

خنده کن تا جای خون در من عسل جاری کنی

بهترین محصـول هـــا مخصوص کندوهای توست

فتنــــه هــــا افتـــاده بیـن روسری هــای سرت

خون به پا کردی ، ببین! دعوا سر موهای توست

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگــی ست

یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

فتــــح خواهــم کرد روزی سرزمینت را اگر

لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

شهر را دارد بـــه هـــم مــی ریزد امشب، جمع کن

سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان و برقص

زندگی آهنگ زیبـــای النــگوهــــای توست

خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه

مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

رضا نیکوکار



تاريخ : پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 | 17:13 | نویسنده : مسعود

«دختری که چشاش آبی بود»

تو جوونیم کسی رُ دوست داشتم، دختری که چشاش آبی بود
پدرش تو اورکت آمریکایی، پشتِ ته ریشِ انقلابی بود

مادرش مرز کفر و ایمان بود، شب دعای کمیل گوش می‌داد
روزا که مردِ خونه بیرون بود، دل به آهنگای گوگوش می‌داد

کوچه‌مون زخم جیره‌بندی داشت، بخشی از روزمون توی صف بود
گاهی موشک به خوابمون می خورد، حال و روز همه مزخرف بود

فکر و ذکرم چشای اون بودش، علت رویاهای قبل از خواب
شوق دررفتن از دبیرستان، میل جادو شدن به سحرِ کتاب

من پر از شعر شاملو بودم، تا مبادا شریعتی‌خون شم
تا مبادا تکاملم کم شه، تا مبادا دوباره میمون شم

و جلال اسم یه اتوبان شد، یه اتوبان به سمتِ بدبختی
پس مصدق، ولی عصر شد و قلعه شد پارکِ پهلوان تختی

غرق بودم تو فیلمای بتاماکس، تو هالیوود دروغ راوی بود
وقتی دلتنگ اون چشا بودم، بهترین فیلم ماوی ماوی بود

پدرش سایه‌مو با تیر می زد، جای اسمم صدا می زد: کمونیست
می‌گفت هر کس زنت شه تا دینِ زندگیشو یه لحظه راحت نیست

شرطش این بود برم به سربازی، بل‌که یه آدم حسابی شم
بل‌که نور خدا بتابه بهم، بی‌خیال چشای آبی شم

سر من بوی قرمه سبزی داشت، بوی ممنوع ساز و فیلم و کتاب
مملکت بوی دیگه‌ای می‌داد، میکسِ بوی جوراب و عطر گلاب

آخرش کارِ من به حبس کشید، آخرش فکرم از سرش افتاد
زبون سُرخِ من تو اون روزا، سرِ سبزو به بادِ محبس داد

تو جوونیم کسی رُ دوست داشتم، دختری که چشاش آبی بود
اون که یک هفته قبل از آزادیم، زن یه آدم حسابی بود... //


*از مجموعه ترانه «رانندگی در مستی» / زخمه 2010



تاريخ : جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 21:51 | نویسنده : مسعود

مادر
واقعا تعجب می‌کنم چطور علامه دهخدا و استاد معین تونستن برای واژه ای به این وسعت ، شرحی بنویسن . . .
نمی‌تونم در مورد مادر چیزی بنویسم!
عشق رو نمیشه نوشت


هر 365 روز سال روز فرشته‌هاست
روز مادر و روز زن مبارک



تاريخ : جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 21:50 | نویسنده : مسعود

متن آهنگ همایون شجریان به نام چرا رفتی از آلبوم نه فرشته نه شیطان

*********

چرا رفتی ؟! چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم ناشکیباست 

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

خیالت گر چه عمری یار من بود

امیدت گر چه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساقرم ده

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

*********

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم ناشکیباست

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

دل دیوانه را دیوانه تر کن

مرا از هر دو عالم بی خبر کن

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساقرم ده

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

سیمین بهبهانی



تاريخ : جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 21:47 | نویسنده : مسعود
متن آهنگ کولی ( همایون شجریان) از آلبوم نه فرشته ام نه شیطان

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

شب مانده است و با شب تاریکی فشرده

کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادی چرا رمیده؟آتش چرا فسرده؟

رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش یک قطره ناسترده

می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده

سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار با خود یک تار مو نبرده

سیمین بهبهانی


تاريخ : شنبه دوم فروردین 1393 | 18:51 | نویسنده : مسعود

نوروز مبارک


نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی

وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

گر شب و روز در این قصه مشکل باشی

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی



تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | 13:2 | نویسنده : مسعود

هشتم مارس،روز جهانی "زن" گرامی باد...
.....................................

بیشترین عشقِ جهان را به سوی تو می‌آورم
از معبرِ فریاد‌ها و حماسه‌ها.
چرا که هیچ چیز در کنارِ من
از تو عظیم‌تر نبوده است
که قلبت
چون پروانه‌یی
ظریف و کوچک و عاشق است.


ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیتِ خویش غَرّه‌ای
به خاطرِ عشقت! ــ
ای صبور! ای پرستار!
ای مؤمن!
پیروزیِ تو میوه‌ی حقیقتِ توست.
رگبارها و برف را
توفان و آفتابِ آتش‌بیز را
به تحمل و صبر
شکستی.
باش تا میوه‌ی غرورت برسد.


ای زنی که صبحانه‌ی خورشید در پیراهنِ توست،
پیروزیِ عشق نصیبِ تو باد!

_احمد شاملو_



تاريخ : شنبه دهم اسفند 1392 | 17:17 | نویسنده : مسعود
مهمانی تمام شده
اما مهمانان
همچنان در حیاط ایستاده اند
هیچ کس دوست ندارد...
به تنهایی اش برگردد
ماشین ها در تاریکی پارک شده اند....

رسول یونان

<3





تاريخ : سه شنبه ششم اسفند 1392 | 22:0 | نویسنده : مسعود

وقتی از فكر غزلهایم سرت آتش گرفت
باورم كردی ولیكن باورت آتش گرفت
درد من را با قفس گفتی، صدایت دود شد
مرغ عشقت ‌سوخت،بال كفترت‌ آتش گرفت
خیس باران آمدی سرما سیاهت كرده بود
آنقدر بوسیـدمت تا پیكرت آتش گرفت
گفته بودم من لبالب آتشم پروانه جان!
پس چرا پروا نكردی تا پرت آتش گرفت
گفته بودی شعرهایت ‌سرد وبی روحند مرد!
شعرهایم را نوشتی دفترت آتش گرفت
دستهایم را گرفتی رفتنت نزدیك بود
دستهایت داغ شد انگشترت آتش گرفت
من لبالب آتشم اما نمیدانی چقدر
سینه ام با نامه های آخرت آتش گرفت

رضا عزیزی



تاريخ : چهارشنبه سی ام بهمن 1392 | 20:14 | نویسنده : مسعود

" لحظه‌های کاغذی"

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ؛ بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ؛ روز و شب تکرارکردن
خاطرات بایگانی ؛ زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین ؛ پله های رو به پایین
سقف‌های سرد و سنگین ؛ آسمان‌های اجاری
با نگاهی سرشکسته ؛ چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ؛ خسته از چشم انتظاری
صندلی‌های خمیده ؛ میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ؛ گریه های اختیاری
عصر جدول‌های خالی ؛ پارک‌های این حوالی
پرسه های بی خیالی ؛ نیمکت‌های خماری
رونوشت روزها را ؛ روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی ؛ جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ؛ با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ؛ باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ؛ صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت‌ها ؛ نامی از ما یادگاری

قیصر امین پور



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 20:35 | نویسنده : مسعود
ﺑﻔﻬﻢ ﺩﯾﮕﺮ !
ﺷﺐ ﻫﺎ
ﺩﺭﺍﺯ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﺍﯾﻦ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ !

ﺍﯾﻠﻬﺎﻥ ﺑﺮﮎ



  • قالب وبلاگ
  • قالب وبلاگ